یادش بخیر بچه بودم...فک کنم دوم یا سوم دبستان...اون موقع ها خیلی از تاریکی میترسیدم...یه شب که ظهرش زیاد خوابیده بودم نصفه شب از خواب بیدار شدم،اون موقع ها یه عروسک بالای کمدم داشتم که قیافش خیلی جدی بود و منم از 4-5 سالگی ازش میترسیدم[نیشخند]؛خلاصه بیدار شدم و خوابم نبرد و از ترس تاریکی و اون عروسکه هم نمیتونستم پاشم برم تو حال پیش مامانم بخوابم..دیگه از ترس رفتم زیر پتو و سعی کردم که بخوابم که یهو...پدر شرو کرد تو خواب بلند بلند با عموم صبت کردن[خنده]..جاتون خالی منم داشتم از ترس سکته میکردم...دیگه طاقت نیووردم و همه شجاعتمو جمع کردم و دویدم سمت حال و رفتم تو جای مامانم خوابیدم...مامانم هم فهمید ولی به روی خودش نیوورد و بیدار نشد..ولی تا چند وقت هی ما رو با این جمله که "بگم اون شب از ترس اوومدی پیش من خوابیدی؟" مترسوند و سرجام میشوند.._ولی فقط شوخی میکرد و هیچ وقت به کسی چیزی نگفت_[خجالت][خنده]