امروز دلم خواست باد باشم...
دلم خواست باد باشم و بروم تمام ابرهای دنیا را بیاورم بالای سر خانه تان...
دلم خواست از بین آنهمه ابر بارور ترینشان را جدا کنم...بقیه ابر ها را روی آسمان خاکی این شهر رها کنم و آن ابر خاص را بارانی اش کنم...
امروز دلم خواست جادوگر باشم...خواستم جادوگر باشم و تمام دوست دارم هایی که هرروز ذکرشان را می گویم برایتان لای این قطره های باران جا بدهم.....
ببخش که نه جادوگرم و نه باد...
نه وقتی می بارم فایده ای برایتان دارم و نه وقتی ساکنم...
ببخش که فقط می توانم برایت دعا کنم و بغض کنم و پریشان بشوم..
ببخش که انقدر ناتوانم لیلا...
مهربان ماه من......من که فقط در مقابل مهربانیت شعر را دارم...
ببخش این تحفه ی درویشانه را....
من هنوز به تمام نقاشی های نمایشگاه نقاشی فکر می کنم و تصویرتان که توی قاب ذهن من نقاشانه تر از نقاش هر هنرمندی است......
من هنوز هم دلم میخواهد میانه ی راه کسی بیاید و آدرس از شما بپرسد....و من برای تک تک کلماتی که می گویید به خودم افتخار کنم....
من هنوز هم....دلم آن لبخند شما را میخواهد..من...
ما را در سایت عاشقانه ما دوتا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: gorbanali
بازدید: 254