"چاغالقنگ کوچه سه "

خرید بک لینک
اوکوچه که چاغالق دن تانیردم

گین لره هر گین گینش و

گئجه لره اولدوزه نه سانیردم

او کوچه که سنگفرشه ده یا کلخ

گاگیل له دیواره ایری باغلیردم

او کوچه که چاغالقنگ یولیده

حوال لره گل بته دن دولیده

درخت لره انجیر و قوز گلابی

پنج دری سه صاندق خانه تنابی

اوکوچه که یاخنه ده ائولره

راسته ده یو درسته ده سئزلره

او کوچه که معرفته ائرگت ده

او کوچه که بتون تمام غیرت ده

او کوچه که آته مزنگ یورده یده

او وقته که....آتم سئزه بیره یده

او کوچه که سیبیل گرو قویر ده

قوشنه سه یم یاخشه لقه بیلرده

او کوچه که قشنگ لقه گئررده

ایری لره عاشق لقه دویرده

او کوچه که بیر بئره ال بئرردی

غصه لره ایری لردن آلردی

او کوچه که باشن نن ان ایچردی

داره ده که بیر بره های دئیردی

او کوچه که حوالره دوله خئطی یمرته

تندرلره قئزه چئری هر ائرته

حوالره چایدن گنم سو چکدی

اوکوچه که ترپاقه نه های ائپدی

او کوچه که آلشئق ائدری سیت له"۱"

او کوچه که فرشه اولرده تیت له

بهی که اولدم کوچه نه ایتردم

یاخشه لقنگ استنه های باسردم

معرفته گئرمدم که یاشردم

اوکوچه که ترپاق اولن کلخه نه تاپشردم

ترجمه فارسی

"کوچه زمان کودکیم

کوچه ای را که از زمان کودکیم میشناختمش........

روزهایش هر روز آفتابی بود

و شبهایش را که ستاره هایش را میشمردم

کوچه ای را که زمینش سنگفرش بود و یا از کلوخی گسترده .....

و من به دیوار های کاهگلیش دل میبستم

کوچه های را که کودکیم از انجا میگذشت

و حیاطهایش...پر از بوته های گل بود !

درختهایش پراز میوه های چون انجیر و گردو و گلابی!

پنج دری و صندوقخانه و مهمانخانه!

کوچه ای که خانه هایش بهم نزدیک بودند

و حرفهایشان حاکی از صداقت دلهایشان بود

کوچه ای که بمن معرفت آموخت

کوچه ای که یکپارچه غیرت و مردانگی بود

کوچه ای که سرزمین پدریم بود .....

ان زمان که حرف پدر دوتا نمیشد ....و یکی بود

کوچه ای که سیبیل گرو میگذاشت

کوچه ای که همسایگانش خوبی را درک میکردند

کوچه ای که زیبایی را میدید

و دلهایشان عاشقی را میفهمید

کوچه ای که دست در دست یکدیگر میگذاشتیم

کوچه ای که غصه ها را از دل هم پاک میکردیم

کوچه ای که از سرش قسم میخوردیم

آنقدر تنگ بود که در مسیر به یکدیگر برخورد میکردیم

کوچه ای که حیاط هایش پراز تخم مرغ و مرغدانی بود

و تنورهایش هر روز صبح نان داغ داشت و گرم بود

و باز چاه هایی که در حیاط داشتند و با سطل آب میکشیدند

و باز کوچه ای که شیر میدوشیدند و بهم قرض میدادند "۱"

و کوچه ای که گاه با ریختن توت از درخت مفروش میشد

در بزرگی ام کوچه را گم کردم

و بر خوبیهای ان سر پوش گذاردم

معرفتی ندیدم که پنهانش کردم

و کوچه ام را به کلوخهای خاک شده اش سپردم

۱"="آلشئق" سنتی بود که همسایگان در یک محل بعد از دوشیدن شیر گاوهایشان مازاد مصرف را در ظرفی ریخته برای

همسایه ای میبردند که نوبیت تلمب زدن و کره گرفتنش بود...و این در بین همسایگان روز مره و به نوبت تکرار میشد

سوسن قاسم آبادی


عاشقانه ما دوتا...

ما را در سایت عاشقانه ما دوتا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: gorbanali بازدید: 217 تاريخ: يکشنبه 28 مهر 1392 ساعت: 12:28

صفحه بندی