هر شب
تا خواب ِ آخرین ستاره
رد لحظاتی را می پویم
که شاید لبخندی از
تو
جایی ثبت شده باشد
دیشب اما
در حوالی آن هوای سنگین
لبخندت
در گوشه ی دیوار کز کرده بود
و من فهمیدم
تا چندی دیگر
حتی
لبخندی خشک هم
میهمان چشمهایم نخواهد بود
دردت به جانم بانو
درد می
کشم از حجم ِ اندوهت
حالا تو هر چقدر هم
کوله ی غمهایت را
از چشمان ِ
همیشه بارانی ام مخفی کنی
همین که بگویی سلام
دست تمام ِ غمهایت
برایم رو
خواهد شد
بانو ...
باید بر دهان آنکس که گفت
زمستان می رود و بهار
می آید
سرب داغ ریخت
این چه زمستانی ست
که در رگهای امید
جا خوش کرده
است ؟
آخر کجاست آن خدا
که مادر بزرگ نشانم داده بود ؟
خدا
را
کدام از خدا بی خبر اغفال کرده
که بهار را بایکوت کند ؟!
و از ترس جواب
دادن
به این همه دل بی قرار
در پستوی نمیدانم کجا مخفی
شود
بیا
بیا با من تا دامن ابلیس
شاید برای تنبیه مان که شده
خدا
،
خودی نشان دهد
بخند بانو
و سیب را
بی حساب و کتاب گاز
بزن
بگذار خدای مفقودمان
هرچقدر که می خواهد
برای حساب و کتاب
مان
چرتکه بیاندازد
بخند بانو
بخند و برقص با من وشیطان
و باطری ِ
ساعت را بیرون بیاور
تا هیچگاه خبردار نشویم
که در کجای زمان ایستاده
ایم
زمان ، جز اعلان ِ
تعداد گامهای مانده به مرگ
چیزی در چنته
ندارد
بگذار در اوج ِ سرمستی و غفلت
به آخر برسیم
تو که از مرگ ِ بی هوا
نمی ترسی بانو !؟
می ترسی ؟!
عاشقانه ما دوتا...
ما را در سایت عاشقانه ما دوتا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: gorbanali
بازدید: 207
تاريخ: شنبه
27 مهر
1392 ساعت: 20:28