سال سوّم دانشجویی هم شروع شده، امسال با چند نفر هم اتاقم، بیشترشان مکانیک، یکی جی آی اس! فقط چند هفته است با همیم، ولی انصافاً باید بگویم عادت کرده ام به آنها! (برای هم اتاقی های قبلیم میگویم اثبات شیئ نفی ما عدا نمیکند، دلم برایتان تنگ شده!!!) این بچّه ها در طول این مدّتی که کنارشان بوده ام، یک مثنوی داده اند به من، تنیس روی میز یادم داده اند، یکبار تا حالا توی سوئیت خوابگاه فوتبال بازی کرده ایم، در نون بیار کباب ببر کلّی دست هم را سوزانده ایم و چند تا چیز دیگر که پسرانه است، نمی شود در جمع مختلط گفت!

نفر اوّل از راست، اسمش سعید است، جی آی اس میخواند، یادتان هست عکس سال اوّل دانشجویی را که گذاشتم گفتم یکی هم بود که بعد یک هفته رفت؟ سعید بود، همین پسر! دنیا چقدر کوچک است آخر؟! اهل قیدار است، برادرش چند هفته قبل ازدواج کرد!
نفر دوّم(روی تخت) اسمش مجتبی است، اهل شمسی(یکی از دهات یزد)، مکانیک میخواند، ماشاالله قدّ بلندی هم دارد، وقتی حرف میزند، بعضی اوقات دعا میکنم نپرسد«سیّد چی گفتم؟»، از بس سریع حرف میزند!
نفر سوّم، اسمش عرفان است، اهل اراک، مکانیک میخواند، پسر همه جوشی است، راحت با همه گرم میگیرد! توپی هم که در دست دارد بیان کننده این است که خیلی به فوتبال علاقه دارد، امّا هنوز قسمت نشده در یک فوتبال با هم باشیم!
نفر جلوی تخت که با مظلومیّت قابل توجّهی نشسته است، اسمش امیرحسین است، اهل یزد، مثل دو نفر قبلی او هم مکانیک میخواند، گاهی اوقات از دیدنش دلهره ام میگیرد، گاهی اوقات غمهایم یادم میرود! او و مجتبی زوج خوبی را تشکیل داده اند، یکی قد بلند و لاغر، آن یکی کوتاه تر است و بزرگتر! این سه نفر مکانیکی های هماهنگی هستند، خداییش این سه تا از آن دسته رفقایی هستند که اگر یکیشان آب نخورده باشد، آن دوتا هم نمیخورند!
یک نفر دیگر هم هست که اهل بروجن است، مکانیک هم میخواند، منتها آن شب که این عکس را گرفتم در خوابگاه نبود، یعنی راستش را بخواهید در این چند هفته فقط سه چهار بار آمده!
ماییم و سال سوّم دانشجویی و اینها و چند نفر دیگر! خدا بخواهد بیشتر از بچّه های خوابگاه عطّار مینویسم، کلّا زندگی خوابگاهی برای خودش دنیایی ارد، پیشنهاد میکنم تجربه کنید دوستان خوبم!
درباره این شعر، اوّل باید بگویم روزشماری میکردم که این شعر را بنویسم، الان هم دیگر «دلم از شوق، به جان آمده تا بنویسم!». بیت ششمش عالی است، عالی! این شعر را در یک کتاب نسبتاً قدیمی پیدا کردم، از یکی از زنان شعار یزد است که اسمش را شاید راضی نباشد بنویسم! کتاب اسمش هست«زن، شعر، زندگی(تذکره شعرای زن یزد از دیروز تا امروز)». چند تا شعر خیلی خوب در آن هست، یکیش همین! اوایلش شعر ناامیدی است، هرچه جلوتر میرود امیدش هم میرود بالا، به آن بیت ششم که میرسد که دیگر هیچی! در عین حال، به عبارت «دوست دالی مرا، دوست دالی!» توجّه کنید،(دوستانی که آن روز آمده بودند پیش فریدون جنیدی میدانند!)، بچّه های کوچک نمیتوانند بگویند«دوست داری!»، قدرت ندارند زبانشان را بلرزانند و واج «ر» را ادا کنند، حاصلش میشود «دوست دالی!». چرا همه اش را گردن بچّه ها بیندازم؟ ما آدم بزرگها هم گاهی این دو واج را قاطی میکنیم!
برای حرف آخر، لااقل از طرف خودم میگویم، ببینمتان، نبینم، باشید، نباشید، بیایید، نیایید، بخواهید، نخواهید، خوشتان بیاید، نیاید، بیایید ادبیّات تهران، بروید جای دیگر، اصلاً روی همین وبلاگ هم بیایید، نیایید، بنویسید، ننویسید، بخوانید، نخوانید، در یادتان باشم، نباشم، قیافه ام یادتان(و قیافه تان یادم) بیاید، نیاید، بیایید یزد، نیایید، هر چه باشم، هر چه باشید، به قول کوروش صفوی، خیلی دوستتان دارم!!!!! خداحافظ همه، سیّدرضا موسوی هفتادر ![]()
بوی آغوش گرم و نجیبت، میرسد گوشه این حوالی
میبرد با خودش شعر من را، پشت احساسهای سفالی
سبز سبزی پر از حسّ رویش، حسّ ناب و غریب شکفتن
من شکستن، شکستن، شکستن، مصرعی خشکم و زرد و خالی
تو چو باران زده شالی سبز، سوز صحرای برفی دل من
هی! کمک کن شکوفا شوم من، مثل نمناکی دشت شالی
باز با دستهای ظریفت، دست لرزان من را گرفتی
وه، چه زود است پیری برایم، پشت این روزهای خیالی
خالی از هر چه رنگ و ریایی، مثل پاکیّ دریا و خورشید
مثل آیینه هایی عزیزم، مهربانی، پر از شور و حالی
واژه های نگاهت قشنگ است، حرفهایت پر از حسّ باران
کودکانه بگو جان مادر، دوست دالی مرا، دوست دالی!
کودک پاک و معصوم مادر، دلخوشیهای من خنده هایت
تا ابد پر غرورم از این حس، نیست دیگر برایم مجالی
ما را در سایت عاشقانه ما دوتا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: gorbanali
بازدید: 168