من آن گلی هستم که مدت هاست منتظر بازگشت شازده کوچولویی هست که خدا قولش را در ازل به او داده است.بدون آنکه نام و نشانی از او داشته باشد ، برایش می نویسد، شعر می سراید، بین خودمان بماند حتی می گرید درست مثل ِ چند لحظه قبل،دلتنگش می شود، نگرانش می شود صبحها نان گرم می خورد یا نه ، خوب خودش را می پوشاند سرما نخورد ؟، وقت ِ دلگرفتگی بی من چه میکند؟ عصرهای جمعه را چطور سر می کند؟ اگر هوس غذایی را کرد چه می کند؟ الان کجاست؟ اصلا نکند کسی را اشتباه با من بگیرد و عاشقش شود؟؟ وای که خدا نکند ، من دیوانه میشوم، من از تقسیم شدنش بیزارم، خدا قول ِ تمامش را به من داده بود ، همانگونه که من تمامم را برای او می خواهم ، نکند آنقدر قوی نباشد و زیر شیطنت دخترکان تاب نیاورد خدایا؟من منتظر اویم و هر چه این روزها میکشم از دست دیر آمدن اوست ، می ترسم آنقدر نیاید که ناامید شوم و به نبودش خو بگیرم و ادامه دهم به این تنهایی نوشتن ها. تمام نوشته هایم را نذر آمدنش میکنم...
ما را در سایت عاشقانه ما دوتا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: gorbanali
بازدید: 174