به آینه خیره میشوم، شیر آب را باز میکنم و دستهایم را میشویم، یک مشت آب به صورتم میزنم و از بالای صورتم به پایین دست میکشم... اللهم بیض وجهی یوم تبیض فیه الوجوه...
صدای خنده و فریاد آسیه بلند میشود، او هم دستش را زیر آب فرو میکند و به من میپاشد، تا کمر توی آب فرو رفته است و روسریاش تقریبا از سرش افتاده، پیراهن چهارخانهی قرمز رنگش خیس آب شده و کاملا به بدنش چسبیده است، آسیه به سمت ساحل فرار میکند و من هم به دنبال او...
دست چپم را زیر شیر آب میگیرم و یک مشت آب روی آرنج دست راستم میریزم و از بالای آرنج به پایین شروع به دست کشیدن میکنم... اللهم اعطنی کتابی بیمینی واخلد فی جنان بیساری و...
نزدیک غروب است و کم کم دارد سردمان میشود، ساحل در زیر پای ما و رو به روی خورشید دم غروب نشسته است، آسیه پاها را به سمت دریا دراز کرده است و من دست چپم را دور کمرش حلقه زدهام و با دست راستم، دست چپش را در دست میفشارم. خیلی وقت است که سکوت کرده، انگار که دریا تمام انرژی اش را در خود حل کرده است....
دست راستم را به بالای سر میبرم و از فرق سر به پایین میکشم، چیز زیادی از رطوبت دست راستم نمانده، خم میشوم و دستم را بر روی پای چپ میگذارم و... اللهم ثبتنی قدم یوم تزل فیه الاقدام و جعل سعیی...
آسیه پشت به من در آغوشم ایستاده و پاهای خیس و پر از ماسهاش را روی پاهایم گذاشته است، دستانم را دور کمرش حلقه زدهام و او با گرفتن دستانم انگار روح وحشی ام را مهار میکند، دو تا یکی با هم قدم بر میداریم، همیشه از اینطور راه رفتن لذت میبرد...
سجاده را پهن میکنم، سر شیشه عطر را باز میکنم و مقداری از عطر را روی مچ دستم میمالم و دستهایم را به هم میسایم...
به خانه که میرسیم حسابی سردمان شده است، آسیه حوله را برمیدارد و قبل از من به طرف حمام میدود، بدون اینکه درب حمام را ببندد پیراهنش را از تن در میآورد و...
الله اکبر... بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین...
شب از نیمه گذشته و هیچ کدام هنوز خوابمان نبرده است، سرش را برمیگرداند و آرام میگوید : وقتی کنارت هستم بیشتر از تنها موندن میترسم. صورتم را لای موهایش پنهان میکنم و دوست دارم به هیچ چیزی فکر نکنم...
همیشه موقع سفر مضطرب میشوم، چه خودم بخواهم به سفر بروم، چه اینکه به بدرقه کسی رفته باشم، آسیه هم سراسیمه بود، از طرفی نگران دفاع از پایاننامهاش در تبریز بود و از طرفی هم با شوخی تلخی به من خطاب میکرد: این چند روزه بچم تنهایی شیطونی نکنه هاااا! وقتی بوسیدمش اشک را از گوشه های چشمانش پاک کرد، دستی تکان داد و رفت ...
السلام علیک ایها النبی و رحمه الله و برکاته... السلام علینا و علی عبادالله الصالحین... السلام علیکم و رحمه الله و برکاته... به سجده میروم، سجاده در زیر چشمان به هم فشردهام مرطوب میشود، پنجههایم به روی فرش در هم مشت میشود، بدنم شروع به تکان خوردن میکند... نیم ساعتی میشود که شمع روشن کردهام... برای هزارمین بار به قاب عکس روی طاقچه خیره میمانم، پایین ربان مشکی رنگ و مورب را روی قاب فشار میدهم که خوب بچسبد... از درون قاب دختری پشت به دریا دارد به من میخندد... انگار دارد بلندتر از همیشه به من میخندد...
ما را در سایت عاشقانه ما دوتا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: gorbanali
بازدید: 180