من ِ مچاله ی ِ عزیز

خرید بک لینک
من این روزها پیرزن ِ پیری هستم که نوه هایش را ریخته اند روی سرش و دلش همه اش شور می زند. نوه ِ بزرگترش فقط برای اینکه حرفش را پس نگیرد میخواهد با دختر یک خانواده چاقو کش ازدواج کند. عروس وسطی هر دفعه که به دیدارش می آید یک چیزی بهش بر می خورد و روزگار شوهرش را سیاه می کند و پیرزن برای اینکه پسرش شب را توی خانه بخوابد تلفنی از عروسش معذرت خواهی می کند. عروس آخری که خواهر عروس وسطی است برای اینکه عقب نماند یک چیزی از سالهای قبل پیدا می کند و بهش برمی خورد و منتظر تلفن معذرت خواهی است. تنها دخترش افسرده است و به هر بهانه ای اشک می ریزد و موقع چای ریختن برای شوهرش آب جوش ِسماور را روی خودش برگردانده است.


پیر زن ِ پیری که این همه سال جان کنده بود که وقت بازنشستگی برود دور دنیا، دوچرخه سواری کند، شنا یاد بگیرد و کتانی های سفیدش را بپوشد و توی یک پارک سرسبز بدود ...


عاشقانه ما دوتا...

ما را در سایت عاشقانه ما دوتا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: gorbanali بازدید: 158 تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1392 ساعت: 15:03

صفحه بندی